ساعت عشق
![]() |
![]() |
![]() |

شب بود. داشتم در یک میدانچه ی خلوت قدم می زدم. دختری لاغراندام با موهای بلند و قهوه ای لب پله های کلیسای مربعی شکل نشسته بود.
تا چشمش به من افتاد، خیره نگاهم کرد و گفت: تو کسی هستی که خدا خیلی دوستت دارد. از خدا بخواه که ستاره ای به تو هدیه کند.
به آسمان شب رنگ نگاه کردم و از خدا یک ستاره خواستم. همان لحظه آتش بازی عجیبی شد. ستاره ها در هم می رقصیدند و گاهی مثل چرخ و فلک دور هم می چرخیدند. ستاره قشنگ و طلایی رنگی پرواز کنان در قاب آسمان نقش گرفت. میدانچه شلوغ شده بود و همه ستاره می خواستند ولی اتفاقی نمی افتاد.
دختر نگاهی به من کرد و لبخند زد. به ستاره اشاره کرد و گفت: حالا این ستاره مال توست، می دانی خدا چقدر به تو نزدیک است؟
وقتی از خواب بیدار شدم انگار هنوز آتش بازی ادامه داشت. لبخندی زدم و باخودم فکر کردم: تعبیرش چیست؟
نمی دانم. فقط می دانم یک ستاره ی زیبا در آسمان مال من است..........

مهم این نیست که آدم زیر یک سقف با اونی که دوستش داره زندگی کنه
مهم اینه که آدم تو دلش با اونی که دوستش داره زندگی کنه

آخرین مطالب